أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

316

تجارب الأمم ( فارسى )

خود به جاى پيمانكاران انجام مىدادم ، مسئوليت‌هاى سنگين بر دوش من مىماند ، كه بر ديگران نبود . اينك پيشامد اين بيچارگى آنها را شسته است ، آنچه به مصادرت پرداختم مرا از آن آلودگىها دور كرد . اكنون نيز برداشت من از آنچه دادم بيست هزار دينار خالص است ، باغ دارم * ، مستغلاتى دارم كه ديگران ندارند مانند فرش ، ابزارخانه ، بلورجات ، كاردستى ، چينى ، جواهرات ، عطر ، پوشاكى من نزد ديگران يافت نمىشود ، بردگان خدمتگزار ، غلامان ماهرو ، و چارپايان من نزد كسى مانند ندارد ، پس از همهء اينها ، من سيصد هزار دينار بىزبان دارم كه نيازى بدانها ندارم . ميان من و اين وزير ( ابو على بن مقله را مىخواهد ، كه قاهر وى را ، هنگامى كه هنوز در فارس بود ، به وزيرى گمارد ) پيوند دوستى استوار هست ، آيا بهتر مىدانى كه چون وزير بيايد ، من به ديدارهاى موقتى و تشريفاتى براى دوام دوستى بسنده كنم و به كارهاى گذشته‌ام باز نگردم ، يا آنكه دوباره به همان كارها آغاز كنم ؟ پدرم گفت : من از اين رايزنى شگفت انگيزتر نديده‌ام ، رايزنى براى كارهاى پيچيده است ، براى روندى روشن نيازى به رايزنى نيست ، تو اى پدر آمرزيده ، بنگر ! اگر آن آلودگيها فرايندى نيكو براى تو داشت ، دوباره بدان باز گرد ! ولى اگر تو را دچار بيچارگى نموده ، جان و مالت را به نيستى تهديد كرده است ، باز مگرد ! ديگر آنكه هر آدمى كار مىكند و خود را به خطر مىاندازد تا پاره‌اى از آنچه تو دارى براى خود فراهم سازد ، پس برو و از نعمت‌ها كه دارى سود بر ، و خدا را سپاس گزار ! تو پايگاهى به دست آورده‌اى كه نگهبان منافع تو است ، از اين مصونيت بهره‌بردارى نما ! و به آسودگى زندگى كن ! او كه همهء اين سخنان را شنيد گفت : به خدا سوگند مىدانم درست مىگوئى ، پند مىدهى ، ولى من دلى سركش و ناشكيبا دارم * و به همان راه باز خواهم گشت ! پدرم گفت : خير پيش ! بلا دور ! و ما برگشتيم ! پس پدر ، به من گفت : پسرك من ! من كسى نادان‌تر از اين مرد نديده‌ام ، چنين كس نمىميرد مگر با بدترين بينوائى و يا كشته مىشود ! چنان كه گفته بود نيز پيش آمد . آلودگى ابن قرابه بدانجا كشيد كه قاهر او را